
امروز شنبه ۹ فروردین ماه ۱۳۹۹, سهیل عربی, زندانی سیاسی محبوس در تیپ ۳ زندان تهران بزرگ در دلنوشته ای با زبان استعاره و تمثیل به شرح مشکلات و سختیهای جاری بر زندانیان محبوس در این زندان پرداخت. این زندانی سیاسی که در حال تحمل دوران محکومیت حبس ۱۱ ساله خود می باشد از سال ۱۳۹۲ پس از بازداشت توسط ماموران قرارگاه ثارالله سپاه پاسداران تا به امروز از حق مرخصی, درمان و سایر حقوق شهروندی زندانیان محروم بوده است.
به گزارش حقوق بشر در ایران, امروز شنبه ۹ فروردین ماه ۱۳۹۹, سهیل عربی, زندانی سیاسی محبوس در تیپ ۲ زندان تهران در حالی که از حق درمان, حق دادرسی عادلانه, حق مرخصی و سایر حقوق شهروندی محروم و در تیپ ۳ زندان تهران بزرگ محبوس شده است با انتشار دلنوشته ای به شرح داشتان دخترک کبریت فروش با زبان تمثیل به شرح مشکلات و مشقتهایی که با آنها دست به گریبان است پرداخت.
متن دلنوشته سهیل عربی که جهت انتشار در اختیار حقوق بشر در ایران قرار گرفته در ادامه می آید:
“آخرین کبریتها
هوا سرد بود او سردتر و شاید سردترین شب در تمام زندگی اش. برف می بارید…
برفهای دانه درشت با سرعت روی زمین فرود می آمدند تا در آخرین شب سال همچون فرشی سفید روی زمین پهن شوند.
برفها چنان با سرعت می بارند که گمان می کنی موظف شده اند هرچه سریعتر این فرش سفید را گسترده تر و ضخیم تر سازند، انگار این فرش از ملزومات عید کریسمس است ولی او هیچ سهمی از این عید و جشن ندارد و حتی بیشتر از پیش درد و رنج را تحمل می کند. هربار به هنگام عید فقط بوی غذا به مشامش می رسد و حسرت خوردن یک خوراک خوب و کافی بیشتر آزارش می دهد. علاوه بر دیدن غذاهایی که حتی یکی از آنها را نمی تواند خریداری کند، فقط با دیدن آنها به حسرت و گرسنگی اش، افزوده می شود و بیشتر زجر می کشد، قلم پاهایش نیز او را آزار می دهد. زیرا آنگاه که دختر کوچک در سرما راه می رفت دمپایی های بزرگش از پاهایش درآمدند و هرچه تلاش کرد فقط یک لنگه از آنها را توانست پیدا کند.
گمان می کرد آن یک لنگه دمپایی زیر برفها مخفی شده باشد و به همین دلیل با دستهای ظریفش برفها را کنار زد، اما نه تنها دمپایی پیدا نشد بلکه دستهایش حالا بیشتر از پیش در سرما می لرزید و سرخ شده بودند. هیچ پولی نداشت و تنها دارایی اش مقداری کبریت بود که باید آنها را بفروشد و پول آن را به مردی بی رحم دهد. تنها حاصل فروختن کبریتها این بود تا از کتک خوردن در امان بماند و رضایت مرد بی رحم را جلب کند، تا چند ساعت از جای خواب استفاده کند و گاهی شاید تکه ای سیب زمینی پخته شده برایش پرت کند. امروز اما هیچ کس از او کبریت نخریده و بنابراین نمی تواند به محل سکونت بازگردد. تا همین حالا هم سرما، حسرت، گرسنگی و خستگی ذهن و روانش را آزرده و طاقت کتک خوردن از مرد بی رحم و غرولند او را بابت فروخته نشدن کبریتها و دست خالی به خانه برگشتن را ندارد. تمام حواسش متمرکز دستهای یخ زده اش می شود و به این نتیجه می رسد که با روشن کردن چند کبریت می تواند گرم شود.
حرارت کبریت ذهن او را برای لحظاتی از سرما و سختی دور می کند و اینگونه به عالم رویا سفر می کند. می بیند زیر درخت کریسمس نشسته و جلو شومینه پاهایش را دراز کرده تا گرم شود. مادر برای او خوراک گرم و خوشبو می آورد اما همین که میخواهد تکه ای از آن غذا را در دهان بگذارد کبریت خاموش می شود و دگر بار به خیابان سرد و دلگیر باز می گردد. کبریتی که کاملا در دستش سوخته را می بیند و کبریتهای سالم دیگر را، بی آنکه حتی به عواقب سوختن کبریتها بیندیشد فقط برای اینکه به عالم رویاها بازگردد کبریت دیگری روشن می کند. چند لحظه بودن در اتاقی گرم با غذاهایی خوشبو و متنوع محصول سوختن دومین کبریت است. اما اینبار نیز پیش از اینکه بتواند پشت میز بنشیند و کمی از غذا بخورد کبریت خاموش می شود و از دنیای رویاهایش به واقعیت کابوس باز می گردد. سومین کبریت را روشن می کند و به کنار درخت کریسمس باز می گردد. چند لحظه با حسرت به درخت خیره می شود اما همین که می خواهد درخت را لمس کند کبریت خاموش می شود و به خیابان سرد باز می گردد. به آسمان نگاه می کند به ستاره دنباله داری که رفت و فقط دنباله آن در آسمان ماند. دختر کوچولو به یاد گفته مادر بزرگش افتاد. اینکه اگر ستاره دنباله داری بیفتد یعنی روحی از تن یک انسان خارج می شود و به آسمان پرواز می کند. مادر بزرگش که حالا مرده بود را به یاد آورد. مادر بزرگ که همیشه با مهربانی سعی می کرد جای خالی مادر را برایش پر کند. دخترک کبریت دیگری را روشن کرد و در نور آن مادر بزرگ مهربانش را دید. میخواست او را در آغوش بگیرد اما کبریت خاموش می شد. فریاد میزد مادربزرگ مرا هم باخودت ببر، با عجله کبریتها را روشن کرد زیرا می دانست اگر کبریتها خاموش شود مادربزرگ هم می رود. همانطور که اجاق گرم، غذا و درخت کریسمس رفتند. کبریتها روشن شدند. مادربزرگ، دختر کوچولوی کبریت فروش را در آغوش گرفت و با لذت و شادی پرواز کردند، به جایی که دیگر کسی او را به خاطر فروش نرفتن کبریتها و پول به خانه نبردن کتک نمی زند. به جایی که دیگر از سرما یخ نمی زند.
صبح روز بعد مردم دختر کوچولو را پیدا کردند در حالی که در سرما یخ زده بود و اطراف او پر از کبریتهای سوخته بود. همه گمان می کردند او سعی کرده با کبریتها خود را گرم کند و هیچ کس نمی دانست او چه رویای دلنشینی را دیده و در آغاز سال جدید با چه لذتی نزد مادربزرگش رفته است. سالها از پرواز دخترک کبریت فروش گذشته اما هنوز انسانهایی هستند که سرنوشتی شبیه به او دارند. مثل پدری که او را گروگان گرفته اند تا مردم را از اندیشیدن، آزادی خواهی، عدالت جویی و برابری طلبی بترسانند و آن نیز در شرایطی مشابه با دخترک کبریت فروش به سر می برد با چند تفاوت. نخست اینکه دخترک کبریت فروش دست کم چند ساعت در روز را آزاد بوده و از شر شکنجه های مرد بی رحم در امان، اما پدر سالهاست در مخوف ترین شکنجه گاه و محبس ها در بند بوده و حبس و شکنجه را تحمل کرده و هشت سال نو را با حسرت در آغوش گرفتن دخترکش در زندان بوده است.
دخترک کبریت فروش برای سفر به عالم رویاهایش کبریتها را می سوزاند و پدر محبوس اعضای تنش را. او با کاهش سطح گلوکز قند خون به کمای قندی می رفت. حالتی که برای او شبیه به رهایی بود، دقیقا حسی شبیه به لحظاتی که کبریت دخترک روشن می شد و می توانست محبوبش را ببیند. او نیز وقتی به کما می رود میتواند برای لحظاتی هم که شده از محیط عذاب آور زندان فاصله بگیرد، هیچ نشنود و هیچ نبیند مگر دخترکش را.
در جهان رویاهایش دخترش را در آغوش می گیرد و یک دل سیر باهم صحبت می کنند، اینجا خبری از صحنه هایی که مدام می گویند وقت ملاقات تمام شده و باید هرچه زودتر از هم جدا شوید نیست. کما او را به گذشته می برد. به لحظاتی که پس از سه شیفت کار به خانه باز گشته و می دید دخترش بیدار مانده تا با هم بازی کنند. دخترک با شادمانی بالا و پایین می پرید و شعرهایی که در مهد کودک یاد گرفته بود را با اشتیاق برای پدرش می خواند و پدر خستگی ساعتها کار و نداشتن در آمدی کافی برای تامین نیازهای خانواده اش را از یاد می برد. با دخترش هم صدا می شد و شعر می خواند. بعد او را در آغوش می گرفت و می بوسید، موهایش را شانه میزد و برایش قصه می گفت، آنگاه که دخترش می خوابید ساعتها به او خیره می شد، از دیدن نفس کشیدنش و غلت خوردنش هنگام خواب نیز لذت می برد و همین باعث می شد که فردا با انگیزه و انرژی بیشتری کار کند. پارک رفتن، خرید ، تمرین دوچرخه سواری، راهنمایی دخترش به هنگام انجام تکلیفهای مهد کودک و تکلیف زبان و شعرهای انگلیسی، تماشای کارتون و تمام کارهایی که باهم انجام می دادند را در این حالت مرور می کرد و دیگر حتی به صدای زندانبانها که او را تهدید می کنند اعتصاب غذا جرم است و عواقب دارد را نیز نمی شنود. فقط می خواهد در این حالت بماند و حتی در رویاها هم که شده دخترش را ببیند و هرچه از آغاز اعتصاب می گذرد سطح هوشیاری اش کمتر می شود و به لحظه موعود نزدیکتر می شود. وقتی کاملا بیهوش می شود و هیچ کس و هیچ چیزی را جز دخترش نمی بیند. حالا دختر چهارساله هفت سال بزرگتر شده و تقریبا هم قد پدر. سختیها باعث شده بزرگتر از سنش، به نظر برسد. از ته دل نمی خندد. زیاد فکر می کند و خیلی کم سخن می گوید. اکنون او نیز ناهمواریهای جهان را می بیند. تبعیض، بی عدالتی، سرکوب، خفقان، ضعیف کشی و بیداد، ظلم و فساد را می بیند و به پدر می گوید کار خوبی کردی که جنگیدی، ای کاش همه مبارزه می کردند و زودتر از این وضعیت خلاص می شدیم، دلم برای زندگی تنگ است…
همه چیز سیاه می شود و دیگر صدای دخترش را نمی شنود و او را نمی بیند. بدنش از درون می سوزد تا صدای زبان، گلو، مری، معده و تمام اعضای گوارشی اش را می شنود که با التماس می گوید چند قطره آب… فقط چند قطره آب بنوش اما او مصمم به رفتن شده است و گمان می کند با آتش زدن تمام کبریتها میتواند پرواز کند و کنار دخترش باشد. شاید در آسمانها شاید، در عالمی دیگر…
سهیل عربی/ ۲۸ فروردین ۱۳۹۹/ تیپ ۳ زندان تهران بزرگ”
در توضیحاتی پیرامون نویسنده این دلنوشته لازم به توضیح است؛ سهیل عربی, علیرغم تائید پزشکان متخصص مبنی بر ابتلا به بیماری هیدروسل « جمع شدگی آب در بیضه » که در پی ضربه وارده از سوی بازجوی قرارگاه ثارالله سپاه پاسداران به بیضه اش به این بیماری مبتلا شد رنج می برد و از دسترسی به خدمات پزشکی و و انجام عمل جراحی برای درمان این بیماری محروم مانده است. این زندانی سیاسی از تاریخ ۲۶ اسفند ماه سال گذشته در اعتراض به محرومیت از حق درمان و سایر حقوق زندانیان دست به اعتصاب غذا زده بود و در تاریخ ۷ فروردین ماه ۱۳۹۹, در پی وعده مسئولان زندان تهران بزای پیگیری خواسته وی که حق درمان بیماری اش می باشد به اعتصاب غذای خود پایان داد.
سهیل عربی در تاریخ ۱ بهمن ماه ۱۳۹۸, بدون هماهنگی قبلی و با فریب انتقال وی به اندرزگاه ۸ به اندرزگاه ۴ زندان اوین از این زندان به زندان تهران بزرگ منتقل شد. انتقال سهیل عربی به زندان تهران بزرگ در حالی صورت گرفت که وی جهت شرکت در جلسه بازپرسی به دادسرای امنیت تهران احضار شده بود و این زندانی سیاسی از حضور در این جلسه امتناع کرده بود.
در تاریخ ۱۹ آبان ماه ۱۳۹۸, “سهیل عربی”, پس از انتقال با چشم بند, دستبند و پابند به بند امنیتی ۲۰۹ وزارت اطلاعات مستقر در زندان اوین از بابت ۲ اتهام جدید “توهین به رهبری” و “اجتماع و تبانی از طریق تحریک زندانیان سیاسی به اعتصاب غذا” تحت بازجوئی توام با تهدید قرار گرفته بود.
این عکاس و شهروند خبرنگار زندانی، در آبان ماه ۱۳۹۶ برنده جایزه شهروند خبرنگار ۲۰۱۷ گزارشگران بدون مرز شده بود.